دیگر نگو بر نمی گردی
آنقدر بی خیال از بازنگشتنت گفتی،
که گمان کردم سر به سر ِ این دل ِساده می گذاری!
به خودم گفتم
این هم یکی از شوخی های شاد کننده ی توست!
ولی آغاز ِ آواز ِ بغض ِ گرفته ی من،
در کوچه های بی دارو درخت ِ خاطره بود!
هاشور ِ اشک بر نقاشی ِ چهره ام
و عذاب ِ شاعر شدن در آوار هر چه واژه ی بی چراغ!
دیروز از پی ِ گناهی سنگین، گذشته را مرور کردم!
از پی ِ تقلبی بزرگ، دفاترِ دبستان را ورق زدم!
باید می فهمیدم چرا مجازاتم کرده ای!
شاید قتل ِ مورچه هایی که در خیابان
به کف ِ کفش ِ من می چسبیدند،
این تبعید ناتمام را معنا کند!
ا شیشه ای که با توپ ِ سه رنگ ِ من،
در بعدازظهر تابستان ِ هشت سالگی شکست!
یا سنگی که با دست ِ من
کلاغ ِ حیاط ِ خانه ی مادربزرگ را فراری داد!
یا نفری ِ ناگفته ی گدایی، که من
با سکه ی نصیب نشده ی او برای خودم بستنی خریم!
وگرنه من که به هلال ابروی تو،
در بالای آن چشمهای جادویی جسارتی نکرده ام!
امروز هم به جای خونبهای آن مورچه ها،
ده حبه قند در مسیر ِ مورچه های حیاطمان گذاشتم!
برای آن پنجره ی قدیمی شیشه ی رنگی خریدم!
یک سیر پنیر به کلاغ خانه ی مادربزرگ
و یک اسکناس ِ سبز به گدای در به در ِ خیابان دادم!
پس تو را به جان ِ جریمه ی این همه ترانه،
دیگر نگو بر نمی گردی!●

+ نوشته شده توسط مریم در چهارشنبه هفدهم تیر 1388 و ساعت 3:34 بعد از ظهر |
روز پدر مبارک باد
ناگهان یک صبح زیبا آسمان گل کرده بود
خاک تا هفت آسمان، بغض تغزل کرده بود
حتم دارم در شب میلادت، ای غوغاترین!
حضرت حق نیز در کارش تأمل کرده بود
هر فرشته، تا بیایی، ای معمایی ترین!
بال های خویش را دست توسل کرده بود
+ نوشته شده توسط مریم در یکشنبه چهاردهم تیر 1388 و ساعت 11:18 قبل از ظهر |
من دلم تنگ می شود
من دلم تنگ می شود
برای تو
برای هرآنچه که تکانم می دهد
تـــــا تــامل خـــویش
بـــــــرای خاطراتمان
چیزهایی که تو، توهم می خوانیشان
دلــم کــه تنـــگ می شــود
پای لحظه های خالی از تو
بــساط اشک پهن می کــنم
گوش خیالم را به گذشته می چسبانم
صدایت را از امواج پراکندهی زمان جمع می کنم
پژواک صدایت بر دیوار ذهن می کوبد
پر از آواز می شوم از تو
مگرغیر از این است
که توهم هم وجود دارد؟
باشد ...
به خودم دروغ نمی گویم!
اما به حقیقت دقایق پریشان عاشقی سوگند
دلم برای این توهم تنگ می شود

+ نوشته شده توسط مریم در سه شنبه نهم تیر 1388 و ساعت 2:48 بعد از ظهر |
لحظه های سنگین
تاوانِ عریان ترین عفونت عصیانِ تو را
چون زخمی به دوش دارم
و لحظه ها
لحظه ها
لنگان لنگان چنان سنگین
در من می گذرند
کمکی مانده به زانو بنشینم
تا ویرانیم را باد
ـ شادمانه ـ
تا آنجا که دوستش ندارم
سوغات برد
نمی دانم کدام دست؟
از چه؟
تمامِ تقدیرِ مرا اینگونه تقریر کرد
تا تاوانِ عریان ترین عفونتٍ عصیانِ تو را
چون زخمی به دوش کشم.
+ نوشته شده توسط مریم در شنبه سی ام خرداد 1388 و ساعت 3:30 بعد از ظهر |
خاطرات
ایستاده ام
تنها
پشت میله های خاطرات دیروز
این جا
انگشت هایم را می شمارم
یک
دو
سه......
ودست های تو در هم فرو رفته اند
تو
غزل را مشت مشت به حراج گذاشتی
که مهربا نی ات را ثابت کنی
ولی...
ولی نفهمیدی که من
آن سوی خیابان
انتظارت را می کشم
تو بی وقفه فریاد کشیدی...
ومن
دیگر آزارت نمی دهم
زین پس
قصه هایم را برای هیچ کس تعریف نمی کنم
مطمئن باش...
هنوز هم قافیه را به چشمان تو
می بازم
مطمئن باش!

+ نوشته شده توسط مریم در یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388 و ساعت 5:33 بعد از ظهر |
باز باران.....
دیروز باز باران با ترانه با گوهرهای فراوان میخورد بر بام خانه
و اما امروز......
باز باران بی ترانه با تمام بی کسی های شبانه می خورد بر من تنها،
می چکد بر فرش خانه.
باز ماتم من به پشت شیشه تنهایی افتاده نمی دانم......نمی فهمم......
چرا مردم نمی دانندکه
آن کودک که زیر ضربه های شلاق باران سخت می لرزد کجای لذتش زیباست

+ نوشته شده توسط مریم در پنجشنبه بیست و ششم دی 1387 و ساعت 3:26 بعد از ظهر |
حرفای تکراری
توی چشمات ستاره مُرده! دیگه شب عاشقانه نیست!
پس ِ پُشتِ غم ِ نگاهت، دیگه برقِ ترانه نیست!
بی تو تنها، با تو تنها، اینه پیشونی نوشت!
سهمم از خوابت همین بود: این همه رؤیای زشت!
با تو تنها، بی تو تنها، راهمون بی آخره!
این تویی که اول ِ هر قصه خوابت می بره!
حرفای ما، حرف ِ تکرار، حرف ِ بی حرفی!
دستای گرمت کجا رفت؟ آدمک برفی!
زیر ِ رگبار ِ خاطراتت، دوباره پرسه می زنم!
دم به دم از تو گـُر می گیرم، دم به دم بی تو می شکنم!
از سکوتت، تا سقوطت، یه گلایه فاصله س!
من ُ تو با هم غریبیم، دلامون بی حوصله س!
از سقوطت، تا سکوتت، حرفای بی زاریه!
هر چی گفتم، هر چی گفتی، کهنه و ُ تکراریه!
حرفای ما، حرف ِ تکرار، حرف ِ بی حرفی!
دستای گرمت کـُجا رفت؟ آدمک برفی.

+ نوشته شده توسط مریم در پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387 و ساعت 1:24 بعد از ظهر |
خسته
خسته ام از این من بی حنجره
خسته ام از پلک منگ پنجره
خسته ام از ظلمت این سایه سار
خسته ام از این همه چشم انتظار
ای طلوع ناب هر ویرانکده
ای کلید قفل کور میکده
خسته ام از این تبار شب زده
خسته ام از مستی بی عربده
با تو از تو قصه گفتم نازنین
در شب قصه نخفتم نازنین
با تو باید بگذرم از این سکوت
من تو را از تو شنفتم نازنین
ای طلوع ناب هر ویرانکده
ای کلید قفل کور میکده
خسته ام از این تبار شب زده
خسته ام از مستی بی عربده
باید از این اینه جاری شوم
من نباید در تو تکراری شوم
من به نه ! گفتن گذشتم از حصار
آه ! اگر دربند این آری! شوم
ای طلوع ناب هر ویرانکده
ای کلید قفل کور میکده
خسته ام از این تبار شب زده
خسته ام از مستی بی عربده

+ نوشته شده توسط مریم در پنجشنبه چهارم بهمن 1386 و ساعت 9:22 قبل از ظهر |
خسته
از زندگی از این همه تکرار خسته ام
از های و هوی کوچه و بازار خسته ام
دلگیرم از ستاره و آزرده ام ز ماه
امشب دگر ز هر که و هر کار خسته ام
دل خسته سوی خانه تن خسته می کشم
آوخ ... کزین حصار دل آزار خسته ام
بیزارم از خموشی تقویم روی میز
وز دنگ دنگ ساعت دیوار خسته ام
از او که گفت یار تو هستم ولی نبود
از خود که بی شکیبم و بی یار خسته ام
تنها و دل گرفته و بیزار و بی امید
از حال من مپرس که بسیار خسته ام

+ نوشته شده توسط مریم در چهارشنبه دوازدهم دی 1386 و ساعت 9:40 قبل از ظهر |
وداع
فریاد راه رهایی می جوید
و
دستانم ابدیت را
عشق را
و
ثبات را
دستانم بیهوده می جویند
و لبانم بیهوده لب بر لبانی می گذارند
که اشارتی ست بر مرگ
صدای نی
و
صدای تار و پودهای تنی که به لرزش در می ایند
در امتداد لرزش صوت های هجران
انقباض رگ های عشق
به درد می آورد قلب تپنده را
لحظه ی بوسه بر مرگ نزدیک است
نبض خسته خبر از مرگ می دهد
خبر از وداع
وداع دستانی که عشق را جست و نیافت
وداع دستانی که وصل را جست و نیافت
تنها یافته هایش
خلاصه ای بود از نیافته هایش
هجرهایش
و
صدای ناله آسای نی
که آواز وداع را می نواخت

+ نوشته شده توسط مریم در شنبه بیست و ششم آبان 1386 و ساعت 9:38 قبل از ظهر |
تکرار می کنیم
تکرار می کنیم ترانه های غربت و دل تنگی را،
چنان که مادران دل تسلیم سرنوشت
لالایی های آمیخته به غم تنهایی خود را
در سرگیجه ی گهواره های خستگی می تنند.
در این جهان رفت و آمدهای آشوب،
کودکی است بیدار که آوارگی را
چون خوابی پر هول و تکان از کابوس هر شب
چشم بسته می پاید.

+ نوشته شده توسط مریم در دوشنبه سی ام مهر 1386 و ساعت 3:31 بعد از ظهر |
تلخ
پر شده ام
از پاییز و قاصدک
منی که بیدار مانده ام
تا به تماشا بنشینم
ویرانی خوف ناکی را
که هیچ جغدی ندیده حتا به رؤیا .
روزگاری رنگارنگ وُ
غروری غارت شده
با کلاغانی که در کلامشان
ایاتِ مقدس را نشخوار می کنند
و از ایمانشان هر شب
طنابِ دارِ ما را
دار می زنند
هنوز بیدار مانده ام
تا بر سرنوشتٍ سیاهِ خویش
سوگواری کنم
درست آنگونه که تاریخ بر تقدیرِ هابیلیان
که پر شده ام
از پاییز و قاصدک .

+ نوشته شده توسط مریم در شنبه هفدهم شهریور 1386 و ساعت 2:48 بعد از ظهر |
عبوری نامطمئن
عبوری نا مطمئن بود به تو پیوستن
برق چشمانت را در ورای انتظار خواهم دید
تو را جستجو می کنم
گر چه نیست نشانی
و از خود می پرسم
کیست که این چنین رویای مرا رنگین کرده است
طنین صوت
ذره ذره می شکافد وهم را
عبوری نامطمئن بود
به تو پیوستن
+ نوشته شده توسط مریم در چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386 و ساعت 11:8 قبل از ظهر |
همیشه اشتباه می کنم!
می توانم عبور کنم از تو
همچو ردپایی که در برف
می توانم ذوب شوم در تو
تمام زمین
دو راهی پیچیده ای ست
پر از علامت ممنوع
و هیچ نقشه ای مرا به راه نبرده است
همیشه اشتباه می کنم
و آن سوی هر دو راهی ساده
تکه های سرنوشت مرا
باد می برد
+ نوشته شده توسط مریم در پنجشنبه یکم شهریور 1386 و ساعت 1:50 بعد از ظهر |
چه اشتباه بزرگی!
دیشب به خواب دیدمت ای آشنای رود
سنگین و پر سکوت
با نغمه های غریبانه باز خواندمت
اما دگر چه سود ؟
کز این حدیث هزارباره جان بی نفس
رنجور و خسته ام
با هر ترانه تو را تا کران عشق
بردم ولی چه زود
رنجیدی از ترانه ققنوس شب نوشت
وز رنگ تنگدلی های آخرین سرود
همچون هم او که رفت ،
بس سهمگین و غریب
فرسنگ ها دور تر از روح صحبتم
غمگین شدی و دلت با ترانه ای
ابری شد و گرفت
من کیستم ؟
که به تکرار هر غزل
آزرده می کنم دلی و بازش نمی برم
بر طرف ساحل معنا و عمق شعر
جانا
چه اشتباه بزرگی که هرچه بود
نادیده خواندی و ققنوس ناشناس
همچون همان صداقت آخرین کلام
ختم ترانه این جان خسته شد .
حیف از حدیث عشق

+ نوشته شده توسط مریم در چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386 و ساعت 11:31 قبل از ظهر |
صبر کن !
به کجا می روی صبر کن
صبر کن عشق زمین گیر شود بعد برو
یا دل از دیدن تو سیر شود بعد برو
ای کبوتر به کجا قدر دگر صبر بکن
آسمان پای پرت پیر شود بعد برو
تو اگر گریه کنی بغض من نیز میشکند
خنده کن عشق نمک گیر شود بعد برو
یک نفر حسرت لبخند تو را میدارد
صبر کن گریه به زنجیر شود بعد برو
خواب دیدی شبی از راه سوارت آمد
باش
باش ای نازنین
باش ای مهربان
خواب تو تعبیر شود بعد برو

+ نوشته شده توسط مریم در دوشنبه هشتم مرداد 1386 و ساعت 10:40 قبل از ظهر |
جواب نامت
سلام ای تنها بهونه واسه ی نفس کشیدن
هنوزم پر می کشه دل برای به تو رسیدن
واسه ی جواب نامت می دونم که خیلی دیره
بذا به حساب غربت نکنه دلت بگیره
عزیزم بگو ببینمکه چه رنگه روزگارت
خیلی دوست دارم تو مهتاب بشینم یه شب کنارت
سر تو مهربونی بذاری به روی شونم
تو فقط واسم دعا کن آخه دنبال بهونم
حالم رو اگه بپرسی خوبه تعریفی نداره
چون بلاتکلیفه عاشق آخه تکلیفی نداره
نکنه ازم برنجی تشنه ام تشنه ی بارون
چه قدر از دریا ما دوریم بیگناهیم هر دو تامون
بد جوری به هم می ریزه من و گاهی اتفاقی
تو اگه نباشی از من نمی مونه چیزی باقی
می دونی که دست من نیست بازیای سرنوشته
رو قشنگا خط کشیده زشتا رو برام نوشته
باز که ابری شد نگاهت بغضتم واسم عزیزه
اما اشکات رو نگه دار نذار اینجوری بریزه
من هنوز چیزی نگفتم که تو طاقتت تموم شد
باقیش و بگم می بینی گریه هات کلی حروم شد
حال من خیلی عجیبه دوست دارم پیشم بشینی
من نگاهت بکنم تو تو چشام عشق رو ببینی
یادته من و تو داشتیم ساده زندگی می کردیم
از همین چشمه ی شفاف رفع تشنگی می کردیم
یه دفه یه مهمون اومد عقلم رو یه جوری دزدید
دل تو به روش نیاورد از همون دقیقه فهمید
اولش فکر نمی کردم که دلم رو برده باشه
یا دلم گول چشای روشنش رو خورده باشه
اما نه گذشت و دیدم دل من دیوونه تر شد
به تو گفتم و دلت از قصه ی من با خبر شد
اولش گفتم یه حسه یا یه احترام ساده
اما بعد دیدم که عشقه آخه اندازش زیاده
تو بازم طاقت آوردی مث پونه ها تو پاییز
سرنوشت تو سفیده ماجرای من غم انگیزه
بد جوری دیوونتم من فکر نکن این اعترافه
همیشه نبودن تو کرده این دل و کلافه
می دونم فرقی نداره واست عاشق بودن من
می دونم واست یکی شد بودن و نبودن من
می دونم دوسم نداری مث روزای گذشته
من خودم خوندم تو چشمات یه کسی این رو نوشته
اما روح من یه دریاست پره از موج و تلاطم
ساحلش تویی و موجاش خنجرای حرف مردم
آخ چه لذتی داره ناز چشماتو کشیدن
رفتن یه راه دشوار واسه هرگز نرسیدن
من که آسمون نبودم اما عشق تو یه ماهه
سرزنش نکن دلم رو به خدا اون بی گناهه
تو که چشمای قشنگت خونه ی صد تا ستاره س
تو که لبخند طلاییت واسه من عمر دوباره س
بیا و مثل گذشته جز به من به همه شک کن
من بدون تو می میرم بیا و بهم کمک کن
+ نوشته شده توسط مریم در دوشنبه هجدهم تیر 1386 و ساعت 3:10 بعد از ظهر |
اندوه تنهایی
پشت شیشه برف میبارد
پشت شیشه برف میبارد
در سکوت سینه ام دستی
دانه اندوه میکارد
مو سپید آخر شدی ای برف
تا سرانجام چنین دیدی
در دلم باریدی ... ای افسوس
بر سر گورم نباریدی
چون نهالی سست میلرزد
روحم از سرمای تنهایی
میخزد در ظلمت قلبم
وحشت دنیای تنهایی
دیگرم گرمی نمی بخشی
عشق ای خورشید یخ بسته
سینه ام صحرای نومیدیست
خسته ام ‚ از عشق هم خسته
غنچه شوق تو هم خشکید
شعر ای شیطان افسونکار
عاقبت زین خواب درد آلود
جان من بیدار شد بیدار
بعد از او بر هر چه رو کردم
دیدم افسون سرابی بود
آنچه میگشتم به دنبالش
وای بر من نقش خواب بود
ای خدا ... بر روی من بگشای
لحظه ای درهای دوزخ را
تا به کی در دل نهان سازم
حسرت گرمای دوزخ را؟
دیدم ای بس آفتابی را
کو پیاپی در غروب افسرد
آفتاب بی غروب من !
ای دریغا در جنوب ! افسرد
بعد از او دیگر چی میجویم؟
بعد از او دیگر چه می پایم ؟
اشک سردی تا بیافشانم
گور گرمی تا بیاسایم
پشت شیشه برف میبارد
پشت شیشه برف میبارد
در سکوت سینه ام دستی
دانه اندوه میکارد

+ نوشته شده توسط مریم در شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 11:44 قبل از ظهر |
سلام دوستان
سلام دوستای گلم خوبین
امروز اومدم اول سال نو را تبریم بگم
بعدش گله کنم که چرا هیچکس من را دوست نداره
دیروز تولد من بود اما کسی به من تبریک نگفت کسی یادش نبود مریم توی این روز به دنیا اومده 
دیدین کسی من را دوست نداره
خودم برای خودم تولد می گیرم


این هم از طرف خواهرم مرضیه
اما من هنوزم دوستتون دارم
تنها و غریب
مریم
+ نوشته شده توسط مریم در یکشنبه پنجم فروردین 1386 و ساعت 12:3 بعد از ظهر |
وداع
می روم خسته و افسرده و زار
سوی منزلگه ویرانه خویش
به خدا می برم از شهر شما
دل شوریده و دیوانه خویش
می برم تا که در آن نقطه دور
شستشویش دهم از رنگ نگاه
شستشویش دهم از لکه عشق
زین همه خواهش بیجا و تباه
می برم تا ز تو دورش سازم
ز تو ای جلوه امید محال
می برم زنده بگورش سازم
تا از این پس نکند باد وصال
ناله می لرزد
می رقصد اشک
آه بگذار که بگریزم من
از تو ای چشمه جوشان گناه
شاید آن به که بپرهیزم من
بخدا غنچه شادی بودم
دست عشق آمد و از شاخم چید
شعله آه شدم صد افسوس
که لبم باز بر آن لب نرسید
عاقبت بند سفر پایم بست
می روم خنده به لب ‚ خوینن دل
می روم از دل من دست بدار
ای امید عبث بی حاصل

+ نوشته شده توسط مریم در سه شنبه پنجم دی 1385 و ساعت 8:47 قبل از ظهر |
می خواهم .........
سکوت ِ این گستره ی بی ستاره مجالی دهد،
می خواهم بگویم : سلام!
اگر دلواپسی ِ آن همه ترانه ی بی تعبیر مهلتی دهد،
می خواهم از بی پناهی ِ پروانه ها برایت بگویم!
از کوچه های بی چراغ!
از این حصار ِ هر ور ِ دیوار!
از این ترانه ی تار...
مدتی بود که دست و دلم به تدارک ِ ترانه نمی رفت!
کم کم این حکایت ِ دیده و دل،
که ورد ِ زبان ِ کوچه نشینان است،
باورم شده بود!
باورم شده بود،
که دیگر صدای تو را در سکوت ِ تنهایی نخواهم شنید!
راستی در این هفته های بی ترانه کجا بودی؟
کجا بودی که صدای من و این دفتر ِ سفید،
به گوشت نمی رسید؟
تمام دامنه ی دریا را گشتم تا پیدایت کردم!
آخر این رسم و روال ِ رفاقت است،
که دی نیمه راه ِ رؤیا رهایم کنی؟
می دانم!
تمام اهالی این حوالی گهگاه عاشق می شوند!
اما شمار ِ آنهایی که عاشق می مانند،
از انگشتان ِ دستم بیشتر نیست!
یکیشان همان شاعری که گمان می کرد،
در دوردست ِ دریا امیدی نیست!
می ترسیدم - خدای نکرده ! -
آنقدر در غربت ِ گریه هایم بمانی،
تا از سکوی سرودن ِ تصویرت سقوط کنم!
اما آمدی!
حالا دستهایت را به عنوان امانت به من بده!
این دل ِ بی درمان را که در شمار ِ عاشقان ِهمیشه می گنجانم،
انگشتانم،
برای شمردنشان
کم می اید!●

+ نوشته شده توسط مریم در شنبه بیستم آبان 1385 و ساعت 7:14 قبل از ظهر |
تو نيستي كه ببيني
تو نيستي كه ببيني چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاري است
چگونه عكس تو در برق شيشه ها پيداست چگونه جاي تو در جان زندگي سبز است
هنوز پنجره باز است تو از بلندي ايوان به باغ مي نگري
درخت ها و چمن ها و شمعداني ها به آن ترنم شيرين به آن تبسم مهر
به آن نگاه پر از آفتاب مي نگرندتمام گنجشكان كه درنبودن تو
مرا به باد ملامت گرفته اند ترا به نام صدا مي كنند
هنوز نقش ترا از قراز گنبد كاج كنار باغچه زير درخت ها لب حوض
درون آينه پاك آب مي نگرند تو نيستي كه ببيني چگونه پيچيده است
طنين شعر تو مگاه تو درترانه من تو نيستي كه بيبني چگونه مي گردد
نسيم روح تو در باغ بي جوانه من چه نيمه شب ها كز پاره هاي ابر سپيد
به روي لوح سپهر ترا چنانكه دلم خواسته است ساخته ام
چه نيمه شب ها وقتي كه ابر بازيگرهزار چهره به هر لحظه مي كند تصوير
به چشم همزدني ميان آن همه صورت ترا شناخته ام
به خواب مي ماندتنها به خواب مي ماند چراغ آينه ديوار بي تو غمگينند
تو نيستي كه ببيني چگونه با ديواربه مهرباني يك دوست از تو مي گويم
تو نيستي كه ببيني چگونه از ديوار جواب مي شنوم
تو نيستي كه ببيني چگونه دور از تو به روي هرچه ديرن خانه ست
غبار سربي اندوه بال گسترده است تو نيستي كه ببيني دل رميده من
بجز تو ياد همه چيز را رهاكرده است غروب هاي غريب در اين رواق نيا
پرنده ساكت و غمگين ستاره بيمار است دو چشم خسته من در اين اميد عبث
دو شمع سوخته جان هميشه بيدار است تو نيستي كه ببيني

+ نوشته شده توسط مریم در چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385 و ساعت 10:18 قبل از ظهر |
يكي از خوابهاي همين هفته!
نمي دانم چرا همه مي خواهند،
طناب ِ اميدم را
از بام آمدنت ببرند!
مي گويند،
بايد تو مي رفتي تا من شاعر شوم!
عقوبتِ تكلم اين همه ترانه را،
تقدير مي نامند!
حالا مدتي ست كه مي دانم،
اكثر اين چله نشين ها چرند مي گويند!
آخر از كجاي كجاوه ي كج كوك جهان كم مي آيد،
اگر تو از راه دور ِ دريا برگردي؟
آنوقت ديگر شاعر بودنم چه اهميتي دارد؟
همين نگاه نمناك
همين قلب ِ بي قرار
جاي هزار غزل عاشقانه را مي گيرد !
مي رويم بالاي بام ِ بوسه مي نشينيم
و ترانه به هم تعارف مي كنيم!
در باران زير سايه ي هم پناه مي گيريم!
تازه مي شود بالاي تمام ِ ابرهاي باراني نشست!
آنوقت،
آنقدر ستاره به روسري ِ زردم مي چسباندی،
تا ستاره شناسان
كهكشان ِ ديگري را در آسمان كشف كنند!
به چي مي خندي؟
يادت هست كه هميشه،
از خنديدن ِ ديگران
بر چكامه هاي پُر «چرا» يم دلگير مي شدم؟
اما تو بخند!
تمام ترانه ها فداي يك تبسمت! خاتون!
حالا براي همه مي نويسم كه آمدي
و سبزه ي صدايت در گلدان ِ سكوتم سبز شد!
مي نويسم كه دستهاس سرد ِ مرا،
در زمهريرِ اين همه تازيانه گرفتي!
مي نويسم كه...
بيدار شو دل ِ رؤيا باف!
بيدار شو!?
+ نوشته شده توسط مریم در چهارشنبه یکم شهریور 1385 و ساعت 1:27 بعد از ظهر |
دوباره تنها شدیم!
گفتم: «بمان!» و نماندي!
رفتي،
بالاي بام آرزوهاي من نشستي و پايين نيامدي!
گفتم:
نردبان ترانه تنها سه پله دارد:
سكوت و
صعودُ
سقوط!
تو صداي مرا نشنيدي
و من
هي بالا رفتم، هي افتادم!
هي بالا رفتم، هي افتادم...
تو مي دانستي كه من از تنهايي و تاريكي مي ترسم،
ولي فتيله فانون نگاهت را پايين كشيدي!
من بي چراغ دنبال دفترم گشتم،
بي چراغ قلمي پيدا كردم
و بي چراغ از تو نوشتم!
نوشتم، نوشتم...
حالا همسايه ها با صداي آواز هاي من گريه مي كنند!
دوستانم نام خود را در دفاترم پيدا مي كنند
و مي خندند!
عده اي سر بر كتابم مي گذارند و رؤيا مي بينند!
اما چه فايده؟
هيچكس از من نمي پرسد،
بعد از اين همه ترانه بي چراغ
چشمهايت به تاريكي عادت كرده اند؟
همه آمدند، خواندند، سر تكان دادند و رفتند!
حالا،
دوباره اين من و ُ
اين تاريكي و ُ
اين از پي كاغذ و قلم گشتن1
گفتم : « - بمان!» و نماندي!
اما به راستي،
ستاره نياز و نوازش!
اگر خورشيد خيال تو
اينجا و در كنار اين دل بي درمان نمي ماند،
اين ترانه ها
در تنگناي تنهايي ام زاده مي شدند؟?

+ نوشته شده توسط مریم در یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385 و ساعت 12:28 بعد از ظهر |
بر گردیم!؟
مي آيي به اولين سطر ترانه سفر كنيم؟
به هيُ خنده هاي همان شهريور ِ دور!
به آسمان ِ پرستاره ي تابستان و تشنگي!
به بلوغ بادبادك و بي تابي تكرارّ
به پنجشنبه هاي پاك ِ كوچه گردي...
كوچه نشين و كتاب ساز!
هميشه مرا به اين نام مي خواندي!
مي گفتي شبيه پروانه اي هستم،
كه پيله ي پاره ي كودكي ِ خود را رها نمي كند!
آنروزها، آسمان ِبوسه آبي بود!
آب هم در كاسه ’ سفال صداقتمان،
طعم ديگري داشت!
تو غزلهاي قديمي مرا بيشتر مي پسنديدي!
رديف ِ تمام غزلها،
نام كوچك ِ دختري از تبار گلها بود!
تو بانوي تمام غزلها بودي
و من تنها شاعر ِ شادِ اين حوالي ِ اندوه!
هميشه مي گفتم،
كسي كه براي اولين بار گفت:
«سنگ مُفت و گنجشك مفت»
حتماَ جيك جيك ِ هيچ گنجشكِ كوچكي را نشنيده بود!
حالا،
سنگ ِ تمام ترانه هاي من مُفت و
گنجشك ِ شاد و شكار ناشدني ِ چشمهاي تو,
آنسوي هزار فاصله سنگ انداز و دست و قلم!?

+ نوشته شده توسط مریم در پنجشنبه پنجم مرداد 1385 و ساعت 8:19 قبل از ظهر |
تقدیم به همه مادران گل بویژه مادر خوبم و مادر آقا مجید (خدا رحمتش کنه)
تنهایی و غربت سخته اِی مادرغم دوریه تو چه دستیه مادر
آتیش میزنه به قلب داغونم تو میدونی که من بی تو نمیمونم
سرمو تو بگیر، تو دامنت مادربکش دست نوازش به سرم مادر
بذار داد بزنم،گریه کنم مادربازم بگم هنوز محتاجتم مادر
مادر،مادر
دلم بی تو شده دیوونه،ای مادردوای دردمی اِی جون مادر
تو تنها باور و یاورم مادرهمه دردات به جون،اِی جون مادر
بگو مادر کجاییتویی که جون پناهی
واسه دردای این دل و تنها آشنایی
شکستی با غم منتو خوردی غصه من
فدای خاک پاتم تو اِی تاج سر من
ببین بی تو دلم دنیای درده چه غمی تو این دل لونه کرده
واسه یاد قدیم و بچگی هادلم تنگه،هوای تو رو کرده

سلام دوستان میلاد دردانه رسول (ص) و روز مادر و روز زن را به همه مادران و زنان تبریک می گویم
و به یاد مادر عزیز آقا مجیدگل
(روحش شاد)
مادر خوبم روزت مبارک
+ نوشته شده توسط مریم در شنبه بیست و چهارم تیر 1385 و ساعت 2:16 بعد از ظهر |
آخرین نامه
دلم مي خواد يه چيزي رو بدوني
ديگه نه عاشقي نه مهربوني
منم ديگه تصميمم رو گرفتم
اصلا نمي خوام كه پيشم بموني
ديشب كه داشتم فكرام و مي كردم
ديدم با تو تلف شده جووني
يه جا يه جمله ي قشنگي ديدم
عاشقو بايد از خودت بروني
چه شعرايي من واسه تو نوشتم
تو همه چيز بودي جز آسموني
يادت مياد منتم رو كشيدي ؟
تا كه فقط بهت بدم نشوني ؟
يادت مي اد روي درخت نوشتي
تا عمر داري براي من مي خوني ؟
يادت مياد حتي سلام من رو
گفتي به هيچ كس نمي رسوني
حالا بيار عكسامو تا تموم شه
اگر كه وقت داري اگه مي توني
نگو خجالت مي كشي مي دونم
تو خيلي وقته ديگه مال اوني
خوش باشي هر جا كه مي ري الهي
واست تلافي نكنه زموني

+ نوشته شده توسط مریم در سه شنبه سیزدهم تیر 1385 و ساعت 9:27 قبل از ظهر |
اگه مي موندي ‚ مي سوختي
قاب عكس لخت خالي روي ديوار ميگه نيستي
همنفس بودي يهروزي ديگه نيستي ! ديگه نيستي
تو ديگه نيستي و چشمات ديگه جاي گم شدن نيست
بي تو تن پوش ترانه مرهم زخماي من نيست
اگه مي موندي كنارم پابه پاي من مي سوختي
آينه ي خاطره ها رو به يه گريه مي فروختي
تو بايد مي رفتي ‚ بانو ! موندنت سقوط ما بود
حالا دوري اماهستي ‚ اين تمام ماجرا بود
هنوزم وقتي شبام رو با ترانه مي گذرونم
بهترين ترانه هام رو تو دل خودم مي خونم
تو رو مثل يه ستاره اونور گريه مي بينم
همه گلايه هام روتو يه لحظه پس مي گيرم
اگه موندي كنارم پا به پاي من مي سوختي
آينه ي خاطره ها رو به يه گريه مي فروختي
+ نوشته شده توسط مریم در شنبه سوم تیر 1385 و ساعت 3:11 بعد از ظهر |
وقتي دنبال ِ عكس تو مي گشتم!
امروز ، چركنويس ِ پاك ِ يكي از نامه هاي قديمي را
پيدا كردم!
كاغذش هنوز،
از آواز ِ آن همه واژه بي دريغ
سنگين بود!
از باران ِ آن همه دريا!
از اشتياق ِ آن همه اشكّ
چقدر ساده برايت ترانه مي خواندم!
چقدر لبهاي تو
در رعايت ِ تبسم بي ريا بودند!
چقدر جوانه رؤيا
در باغچه ي بيداريمان سبز مي شد!
هنوز هم سرحال كه باشم،
كسي را پيدا مي كنم
و از آن روزهاي بي برگشت برايش مي گويم!
نمي داني مرور ديدارهاي پشتِ سر چه كيفي دارد!
به خاطر آوردن ِ خوابهاي هر دم ِ رؤيا...
هميشه قدمهاي تو را
تا حوالي همان شمشادهاي سبز ِ سر ِ كوچه مي شمردم،
بعد بر مي گشتم
و به ياد ترانه ي تازه اين مي افتادم!
حالا، بعضي از آن ترانه ها،
ديگر همسن و سال ِ سفر كردن ِ تواند!
مي بيني؟ عزيز!
برگِ تانخورده ِ آن چركنويس قديمي,
دوباره از شكستن ِ شيشه ي پر اشك ِ بغض ِ من تر شد!
مي بيني! ?

+ نوشته شده توسط مریم در شنبه بیست و هفتم خرداد 1385 و ساعت 2:57 بعد از ظهر |
انگار یکی از آخرین تلفن ها بود؟؟
گفتي : سالهاي سرسبزي ِ صنوبر را،
فداي فصل ِ سرد ِ فاصله مان نكن!
من سكوت كردم!
گفتي : يك پلك نزده،
پرنده ي پندارم
از بام ِ خيال تو خواهد پريد!
من سكوت كردم!
گفتي : هيچ ستاره اي،
دستاويز ِ تو در اين سقوط ِ بي سرانجامم
نخواهد شد!
من سكوت كردم!
گفتي: دوري ِ دستها و همكناري ِ دلها،
تنها راه ِ رها شدن است!
من سكوت كردم!
گفتي : قول مي دهم هر از گاهي،
چراغ ِ ياد ِ تو را در كوچه ي بي چنار و چلچله
روشن كنم!
من سكوت كردم!
سكوت كردم ، اما
ديگر نگو كه هق هق ِ ناغافلم را
از آنسوي صراحت ِ سيم و ستاره نشنيدي!؟؟
+ نوشته شده توسط مریم در شنبه بیستم خرداد 1385 و ساعت 9:52 قبل از ظهر |